پاییزنونهالان بهاری

من این وبلاگ رو درباره ی شهدایی درست کردم که همسن سال خدم بودند امیدوارم شما لذت برده باشید
صفحه خانگی پارسی یار درباره

پسر فداکار

موقع خواب بودکه یکی از بچه هاسراسیمه اماده توی چادر  رو به دیگران کرد وگفت:بچه ها امشب رزمشب اشکی داریم آماده بخوابید                                                                              

همه پوتین به پا ولباس هاکامل به تن داشتند فقط محمدحسین خبر نداشت چون ساعتی پیش به دست بوسی هفت پادشاه رفته بود                                                                            

نصف های شب بو د که صدای شلیک گلوله بلند شدیم مثل قرقی به حیاط رفتیم رعد آساصف بستیم وازاینکه آماده بودیم احساس شاد مانی می کردیم ناگهان چشمم به پاهایم افتاد که بدون پوتین بودند

ناگهان فرمانده رسید و گفت:مگرصد بار گفتمهمیشه آماده باشید چرایک نفر پوتین دارد یکهو محمد حسین گفت:پس شما برای همین با پوتین خوابیدید.                                                    

همه سربرگرداندند وگفتند مگر خبر نداشتی که قرار است رزم ب بزنیم محمد حسین گفت:نه من نشنیدم

ببینم نکنه...                                                                                      

حسین درحالی که عقب میرفت گفت:راستش من دیشب ازخواب پریدم میخواستم بیرون بروم شمارا دیدم که با پوتین خوابیدید دلم براتان سوخت وپوتینتان رادراوردم .                                            

ودراخر ما با یک اقدام همه جانبه برای تشکر از خجالت این بزرگ وار در امدیم                           


پسر فداکار

موقع خواب بودکه یکی از بچه هاسراسیمه اماده توی چادر  رو به دیگران کرد وگفت:بچه ها امشب رزمشب اشکی داریم آماده بخوابید                                                                              

همه پوتین به پا ولباس هاکامل به تن داشتند فقط محمدحسین خبر نداشت چون ساعتی پیش به دست بوسی هفت پادشاه رفته بود                                                                            

نصف های شب بو د که صدای شلیک گلوله بلند شدیم مثل قرقی به حیاط رفتیم رعد آساصف بستیم وازاینکه آماده بودیم احساس شاد مانی می کردیم ناگهان چشمم به پاهایم افتاد که بدون پوتین بودند

ناگهان فرمانده رسید و گفت:مگرصد بار گفتمهمیشه آماده باشید چرایک نفر پوتین دارد یکهو محمد حسین گفت:پس شما برای همین با پوتین خوابیدید.                                                    

همه سربرگرداندند وگفتند مگر خبر نداشتی که قرار است رزم ب بزنیم محمد حسین گفت:نه من نشنیدم

ببینم نکنه...                                                                                      

حسین درحالی که عقب میرفت گفت:راستش من دیشب ازخواب پریدم میخواستم بیرون بروم شمارا دیدم که با پوتین خوابیدید دلم براتان سوخت وپوتینتان رادراوردم .                                            

ودراخر ما با یک اقدام همه جانبه برای تشکر از خجالت این بزرگ وار در امدیم                           


کوچک ترین نهال بهشتی

تاریخ هشت ساله حماسه و مقاومت پیروان حضرت روح الله(ره)، همواره شاهد، قاسم‌های کربلاهایی بوده است که درس بزرگی به بشریت داده‌اند. در تفحص این گنج عظیم، رزمنده نونهالی را می‌بینیم که در اوج شور و شوق بازی‌های کودکانه‌اش، بازی جنگ را به تمام بازی‌ها ارجحیت داده و در زیباترین لحظات زندگی در کره خاکی، همبازی شهدایی بوده است که تا به امروز محفوظ بودنش را از برکت همان، هم نفسی می‌داند. «جواد صحرایی» از اهالی رستم‌کلای بهشهر مازندران (اعزامی از لشکر همیشه پیروز 25 کربلا)، همان نونهال نماز شب‌خوانی که خود را همراه با موج بلند روح‌الهیان قرار داده و پای بر عرصه مجاهدت در مسیر رب‌الارباب نهاد.

جواد، نونهال 9 ساله‌ای که با قرائت‌های معروف وصیتنامه‌اش، همواره در آن ایام عاشقی، روحیه مضاعفی برای رزمندگان بود. اگر او را نشناختید، باید طور دیگری معرفی‌اش کنیم: (جواد صحرایی، فرزند سردار دلاور، فرمانده غیور محور عملیاتی لشکر ویژه 25 کربلا «رمضانعلی صحرایی» است.) متنی که در ادامه می‌آید، ناگفته‌هایی از زبان این رزمنده 9 ساله از اولین حضورش در جبهه است.

9 ساله بودم که وصیتنامه‌ام را نوشتم. خیلی‌ها مرا به واسطه وصیتنامه‌ام می‌شناسند. وصیتنامه‌ای که بارها در جبهه‌ها و یک بار هم در نماز جمعه بهشهر در محضر آیت‌الله جباری خواندم: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ اینجانب، جواد صحرایی رستمی، فرزند رمضانعلی که در سن 9 سالگی به جبهه‌های حق علیه باطل عزیمت کردم و ... اگر به شهادت رسیدم، دوچرخه‌ام را به پسر شهیدی بدهید که پدرش را از دست داده ... .»

خواهرها در شهرک (شهرک پایگاه شهید بهشتی اهواز، خانه‌های سازمانی فرماندهان دفاع مقدس) تعجب می‌کردند، مادرم چطور برای رفتن من به جبهه تقلی می‌کند؟ الآن مادرم آدم کم‌دل و جرأتی شده، ولی آن زمان همیشه دو گام جلوتر بود. دلِ شجاعی داشت. فضای اهواز هم طوری نبود که کودکیِ ما، از بازی‌ها و شیطنت‌ها سیر بشود. در محیط محصورِ جنگی پایگاه شهید بهشتی، اتفاق خاصی نمی‌افتاد؛ به همین خاطر برای رفتن به فضای مستقیم جبهه به مامان فشار می‌آوردم تا واسطه شود به بابا بگوید. بعضی وقت‌ها که خلوت می‌کنم با خودم می‌گویم:

- «چرا از بین این همه بچه‌های قد و نیم قد در کشور، من گلچین شده‌ام؟»

البته قصه تنبلی و درس نخواندن من فایده‌اش این بود که پدرم برای مراقبت بیشتر از من، مرا با خودش به جبهه ببرد.

به خاطر کمی سنم از مانعی به نام مرتضی قربانی (فرمانده لشکر ویژه 25 کربلا) باید می‌گذشتم. باید از این سد بزرگ عبور می‌کردم. بعد از این که مشکل درس من حل شد، می‌ماند اجازه‌ی آقا مرتضی به عنوان فرمانده لشکر.

قرار شد بابا، غروب که از خط آمد، موضوع جبهه آمدن‌ام را با آقا مرتضی در میان بگذارد. این اولین باری بود که می‌خواستم بروم منطقه. مثل اسپند روی آتش، بالا و پایین می‌رفتم و لحظه شماری می‌کردم که بابا جواب مثبت را به من بدهد تا این که شب، چیزی را که منتظر شنیدنش بودم، از دهان بابا شنیدم: آقا مرتضی قبول کرد و گفت، مانعی ندارد.

بابا گفت: هفته بعد اگر موردی پیش نیامد، با هم می‌رویم.

برای رسیدنِ هفته بعد، لحظه شماری می‌کردم. تا این که روز موعود سر رسید. باید حرکت می‌کردیم. دل توی دلم نبود. رسیدن به فضای جبهه و جنگ برای من حکم درکِ بهشت بود. من هنوز جبهه را لمس نکرده بودم ولی احساس می‌کردم می‌خواهم به زمینی پا بگذارم که فقط بوی خوبی و نیکی می‌دهد. همه آدم‌هایش مهربانند. این‌ها را به وضوح درک می‌کردم؛ چون نمونه بچه‌های خطوط مقدم را هر روز در پایگاه شهید بهشتی، هفت تپه و پادگان شهید «بیگلو» می‌دیدم.

برای رفتن، حکم مأموریت و برگه تردد لازم بود. بابا تنها نمی‌رفت؛ بیشتر وقت‌ها دو سه نفر همراهش بودند. من هم چُپانده شدم لای جمعیتِ داخل ماشین.

کارهای اداری انجام شد و ما رفتیم سمت خرمشهر و آبادان. حدود دو ساعت فاصله راه بود. رسیدیم به دژبانیِ اول ارتش. طبق معمول از راننده، برگ تردد خواستند. یادم نیست آن روز، بابا راننده بود یا نه؟ دژبان، سرکی هم داخل ماشین کشید که افراد توی ماشین را بازدید کنند. یک بار سرک کشید، بعد ناباورانه دوباره سرش را آورد داخل و گفت: «بچه؟»

داشت شاخ درمی آورد. بعد از راننده پرسید:«آقا ببخشید، این بچه... ؟»

- «پسر من است.»

- «این جا چی کار می‌کند؟»

- «می‌خواهد برود جبهه.»

- «جبهه؟»

- «اجازه آقا مرتضی را دارد.»

- «مرتضی!؟ مرتضی کی هست؟»

- «مرتضی قربانی، فرمانده لشکر 25 کربلا.»

- «ما که مرتضی نمی‌شناسیم. لطف کنید بچه را پیاده کنید!»

بابا دوباره با تأکید گفت: «مرتضی؛ مرتضی قربانی. چطور نمی‌شناسید؟»

- «نمی‌شناسم جناب! لطف کنید بچه را پیاده کنید. جبهه که بچه بازی نیست.»

بابا هر چه سعی کرد، نتوانست سرباز ارتشی را راضی کند. داشت گریه‌ام می‌گرفت. انگار دربان بهشت به من اذن دخول نداده بود. همه آرزوهای جبهه رفتنم داشت نقش بر آب می‌شد. دژبان ارتشی، خوش تیپ و خوش قیافه بود. خیلی محترمانه، اما سفت و سخت با ما برخورد کرد. پس از کلی کشمکش بالاخره بابا تسلیم شد و گفت:

- «جواد جان! شرمنده؛ باید پیاده بشوی.»

دلجویی‌اش برای‌ام تازگی داشت. مرا بوسید، وقتی متوجه شد که دلم شکست، گفت:

- «بابا! اشکال ندارد، یک وقت دیگر.»

بغض نمی‌گذاشت نفسم دربیاد. بدجوری خیط شده بودم. یاد مادرم و یکی دو نفر از خانم‌ها افتادم که مرا بدرقه کرده بودند. حس می‌کردم حتی مادرم احتمال شهادت مرا هم می‌داد؛ چون رفتن من واقعاً شوخی‌بردار نبود. خانم امانی را به خوبی به یاد دارم. خیلی اصرار داشت من نروم. اصفهانی بود. آقای امانی، جانشین آقا مرتضی بود. لباس‌هایم را انداخته بودم داخل یک پلاستیک و حالا باید همان طور برمی‌گشتم. این برگشتن بیش‌تر ناراحتم می کرد. بچه‌های ارتش هم فهمیدند، دل من خیلی شکست. همان سرباز خوش تیپ و بلندقامت گفت: «مرد کوچولو! بیا اینجا!»

خیلی لوطی‌منش و داش مشتی بود.

- «غصه نخور!»

دژبان‌های ارتشی داشتند توی آن هوای داغِ داغ، هندوانه می‌خوردند؛ وسط بیابان کنار جاده آسفالته. بابا به سرباز گفت:

- «از منطقه ماشین می‌فرستم، بچه را می‌برد اهواز.»

بابا رفت. دو سه ساعتی طول کشید که ماشین بیاید. این دو ساعت را کنار بچه‌های ارتش بودم. خیلی از من دلجویی کردند. صدایم در نمی‌آمد. منتظر وقتی بودم که گریه کنم. هندوانه را کنار آنها خوردم. بعد یکی از آنها گفت:

- «حالا که می‌خواهی بروی جبهه، بگو ببینم بلدی تفنگ باز و بسته کنی؟»

بعد یک «ژ.3» داد دستم که از قد من بلندتر بود. کمی بعد دید، نمی‌توانم. کلاش را بیشتر تجربه کرده بودم. دست و پا شکسته باز و بسته کردن ژ.3 را به من یاد داد. حس قشنگی؛ کنار آن دژبان‌ها داشتم. برخورد خوبی با من کردند، گرچه ته دلم از دست آنها عصبانی بودم. خُب چاره‌ای نبود؛ آنها موظف بودند به من بچه اجازه ورود ندهند. چند ساعت بعد یک ماشین تویوتا با هماهنگی بابا آمد و مرا دست از پا درازتر برگرداند اهواز و تحویل مامان داد.

وقتی مامان دید که چقدر زود برگشتم، ماتش برد. پرسید: «بابا کو؟ مگر قرار نبود بروی؟»

ماجرا را تعریف کردم، ولی هِی سعی می کردم خانم امانی را نبینم.

تا مرز بهشت رفته بودم و ناکام برگشتم. فشار بیشتری به بابا می‌آوردم. قول رفتن دوباره را از بابا گرفتم.

به دژبانی ارتش نزدیک می‌شدیم. قلبم تند می‌زد. بابا نقشه‌ای را که قبل از حرکت برایم کشیده بود، یادآور شد؛ وقتی رسیدیم به دژبانی، باید بروی زیر پا.

جثّه کوچکی داشتم. قرار شد زیر پای همراهان‌ام مخفی شوم. حساب که می‌کنم، با یازده بار رفتنم به جبهه در کل 44 مرتبه زیرِ پای سرنشینان خودروهایی بودم که به طرف منطقه می‌رفت. اولین بار، زیر پاها و پوتین‌هایی خودم را مخفی کردم که از شدت بوی بدِ عرق خفه شده بودم. پانصد متر مانده به دژبانی، لوله می‌شدم زیر دست و پاها. دچار نفس تنگی می‌شدم. گرمایِ آن پایین سخت بود. دژبان‌ها هم هیچ وقت فکرش را نمی‌کردند که یک بچه در خودرو مخفی شده باشد.

اول کارت تردد، بعد حکم مأموریت و آخرسر بازدید جزییِ خودرو.

بابا برای استتارِ بیشتر، پرده خودرو را هم می‌کشید. در هر دژبانی، سه دقیقه‌ای معطل می‌شدیم. در این سه دقیقه گاهی اوقات به حدی به من فشار وارد می‌شد که می‌خواستم سرم را بیاورم بیرون ولی یکی از پوتین‌ها می‌آمد روی سرم.

به دژبانی دوم رسیدیم. دوباره همان جریان تکرار می‌شد. بعد از آن، جاده به منطقه‌ای منتهی می‌شد که مال بچه‌های لشکر بود. آنجا برای خودمان سالار بودیم. فرمانده، بابا بود و چه کسی جرأت می‌کرد به من بگوید بالای چشمت... .

حالا دیگر واقعاً به آن بهشت رسیده بودم.

آدم‌های بهشت مثل آدم‌های پایگاه شهید بهشتی بودند. چقدر به تصورات خودم نزدیک بودند. صفا و صمیمیت آنها مثل چشمه آب روانی از کنارمان می‌گذشت. خیلی‌هاشان با دیدن من تعجب می‌کردند. برای بعضی‌ها، حضور من قابل هضم نبود.


گلی از گلزار

 

          سهام خیام در روز 25 بهمن ماه 1347 شمسی در بخش ساحلی شهر هویزه دیده به جهان گشود. نام پدر او کاظم ونام مادر ایشان نسیمه و دارای چهار خواهر و دو برادر بوده است. بر اساس اظهارات خانواده سهام خیام، او در کودکی بسیار پر جنب و جوش بوده است. شیرین خواهر کوچک سهام ، در این باره می‌گوید: سهام دختر بسیار کنجکاوی  بود. در همسایگی ما پزشکی زندگی می‌کرد که سهام برخی اوقات پیش او می‌رفت. روزی آن پزشک آمد و گفت: امروز سهام در مطب آن قدر مرا اذیت کرد که مجبور شدم با طناب دست و پای او را ببندم.

          دانش آموز درس خوان مدرسه بود و پنج سال تحصیل در دبستان را با نمرات بالا در خردادماه قبول شد- درکلاس اول راهنمایی ثبت نام کرده بود، اما به دلیل آغاز جنگ تحمیلی و اشغال شهر هویزه، نتوانست به مدرسه برود و ناچار تحصیل را رها کرد.

      با وجود سن کمی که داشت، از بیشتر اوضاع داخلی شهر و کشورش با خبر بود. نماز می خواند، با قرآن مأنوس بود. درجلسات و دوره های مذهبی که در محل برپامی شد شرکت می کرد. خوش رویی و اخلاق نیکوی او باعث شده بود تا همه دوستش داشته باشند. بسیار کنجکاو بود و احساس مسئولیت، تمام وجودش را فرا گرفته بود. سهام خیلی می فهمید. او از همان کوچکی، بزرگ بود. خیلی بزرگ....

           او دلش نمی خواست در اتاقش بنشیند و مدادهای رنگی را روی کاغذهای سفید دفترش برقصاند نقاشی بکشد. گرچه به قول اطرافیان، دختر بود و نمی توانست تفنگ به دست بگیرد فریاد می زد و بر دشمن لعنت می فرستاد، دامنش را پر از سنگریزه می کرد و بر وجود پوشالی دشمنان، باران وحشت می بارید. کار دیگری از دستش برنمی آمد، اما همین شجاعتش، نیروهای انقلابی را روحیه می داد. او هرگز از مبارزه و از کشته شدن ابایی نداشت. می گفت: «بگذار مرا بکشند. بگذار شهیدم کنند. من عاشق شهادتم. آری، سهام عاشق شهادت بود.

نحوی شهادت :

          رژیم اشغالگر صدام در همان روزهای آغازین جنگ از مرزهای دشت آزادگان گذشت و روز ششم مهرماه 1359 هویزه را به اشغال کامل خود درآورد.

         نیروهای بعثی عراق به غارت اموال دولتی پرداختند. و از آزار و اذیت مردم شهر ابا نداشتند. سهام به شدت از این وضع ناراحت و عصبانی بود و مدام به عراقی‌ها ناسزا می‌گفت. یکبار نزدیک بود شهید شود که اهالی هویزه او را فراری دادند. تا اینکه روز نهم  مهرماه 1359، مردم هویزه، که سه روز بود شاهد اشغال شهرشان توسط نظامیان عراقی و ارتش متجاوز صدام بودند، طاقتشان طاق شد و دست به قیامی سراسری زدند. کنار رودخانه زنان و دختران هویزه‌ای به پرتاب سنگ و فحش دادن به سربازان دشمن پرداختند. تا اینکه سربازان دشمن به طرف آن‌ها تیراندازی کردند.

         آن روز مادر وضعیت شهر را نا امن دید؛ لذا کودکان خود را به کناری برد و خواست پنهان کند، همه در گوشه ای جمع شده و نشسته بودند. ولی تنها کسی که ننشت و آرام نبود سهام بود . در آن لحظه سهام رو به مادر خود می کند و    می گوید: اگر تمام درها را ببندی من امروز باید از منزل بیرون بروم و حتما باید دفاع کنم، مگر فقط مردان می توانند دفاع کنند من هم می توانم. من نیز از همین مردم هستم و باید دفاع کنم.  دور از چشم مادر به این فکر افتاد که با تغییر لباس و ناشناس به هدف خود برسد. سهام پس از استحمام و تعویض لباس و مرتب کردن خود، گویی که می داند لحظات آخر را سپری می کند و می خواهد به میهمانی با شکوهی برود بهترین راه و بهانه را که همان قطع شدن آب لوله کشی شهر بود انتخاب کرده و جهت شستن ظروف به طرف رودخانه حر کت می کند. در مسیری که طی می کرد درمانگاه هویزه قرار داشت. مادر با او برخورد می کند و به شهیده می گوید: برگرد تو بچه هستی و توانایی مقابله نداری ... و سهام انگار که نه انگار چیزی می شنود. در این حالت ظرف ها را به سرعت روی زمین می گذارد و دو انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا می برد و دراین حالت می گوید: پیروزی و این کلمات را تکرار می کند. به دشمن که رسید تنها کاری که می توانست انجام دهد شعار بر ضد نظامیان غاصب بود که در مقابل او قرار داشتند، او مرتب اظهار تنفر می کرد و از اسلام، شهر، حق مردم و کشورش دفاع می کرد. با این عمل سهام و اصرار ورزیدنش دشمنان تصور کردند که او کودکی بیش نیست و نمی تواند کاری را از پیش ببرد. کمتر به او توجه می کردند تا اینکه این بار وی دامن خود را پر از سنگ ریزه    می نماید و شروع به پرتاب سنگ به سوی اشغالگران عراقی می نماید. آنقدر این عمل را ادامه می دهد تا باعث بر افروختن خشم آن مزدوران می گردد و به قول شاهد این صحنه تحسین برانگیز، در مقابل چشمهای بهت زده اهالی، یکی از افراد نظامی ارتش بعث که به ستوه آمده بود ،  به سربازان خود گفت: این دختر از دیروز تا حالا ما را اذیت کرده است، او را بزنید. در این حال گلوله ای از سوی دشمن به سوی او که شجاعانه از دین و وطن دفاع می کرد شلیک شد و با تیر مستقیم ، قهرمانانه به شهادت رسید تیر مستقیم به پیشانی سهام می‌خورد و از بینی تا کاسه سر او را متلاشی می‌کند.

           خانم فوزیه هویزاوی، دختردایی سهام خیام، درباره جسد سهام و غسل و کفن او می‌گوید: به دلیل متلاشی شدن مغز سهام، سرش پر از خون تازه بود و نمی‌توانستیم خون سر سهام را متوقف کنیم. به ناچار سرش را در یک کیسه نایلونی قرار دادیم و او را به خاک سپردیم.